او
نگاه ساکتش عقربه های ساعت را دنبال میکرد
لبخندی از تمسخربه روی لبش امد حتی ثانیه هاهم رحم ندارند
چشم هایش را بست وبه جاده فکر کرد
حتی جاده هم بی انتهاست مثل زندگی من
پنجره ای را دیداو هم تنها بود مثل خودش
کنار او رفت شروع کرد زمزمه کردن
سکوت بلندترین فریاد من .ساعت.پنجره.جاده
پس سکوت کن زندگی
نیکا
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۲۹ ساعت 19:59 توسط نـــیکا
|