شدم عابری در پناه برگ های پاییزی

قدم زدم ونگاهی به قطره های باران که چگونه شاعرانه بر برگ های گل ها نشسته اند

شعری که نسیم در گوشم زمزمه میکرد گوش سپردم

صدای خش خش برگ های پاییزی من را از حال خود دراورد

نگاهی به برگ های خورد شده به زیر پای عابران انداختم

چگونه بدن خود را به نسیم سپردن وبا او همراه شدن

هر کدام بدن خورد شده خود را به جایی سپردن وشدن فرشی در زیر پای عابران